
دیگر برای دلی دلــدار نمی شوم در خواب غفلتم بیــدار نمـی شوم
از دست دل عُسـرت نمــی برم دیگـر بـرای او غمــخوار نمـی شوم
دیگــر دو چشم او آتش نمــی زند از عشق مست او تبدار نمـی شوم
دیگر زخمره اش جامی نمی خورم دیگر به خاطرش هشیار نمی شوم
عمـــــری عشیرهء تقدیر بـــوده ام دیگـــر اسیر این پنــــدار نمــی شوم
قــرار و عــهد خود زیاد خواهم بُـرد من منتظر به لحظه دیدار نمی شوم
از شور عشق او حلاج می شوند نا آزمـــوده مـن بَــــر دار نمــی شوم
کسری.