|
گاه خسته می شوم ودلتنگ.
نه از سختی روزگار ونه از نامرادیها ؛ که از نامردیها ونامردمیها.
نه درحق من که شاید بیش از حق خود نصیبم گردیده ، که در حق آن عزیزانی که رفتند و قرار بود بماند آن چیزهایی که به خاطرش رفتند.
قرار این بود ، نبود؟
درحق آن عزیزانی که ماندند بابالی شکسته وتنی رنجور.
قراراین نبود ، بود؟
و جای آن عزیزان بودن چه رویای شیرینیست اما بیشتر که می نگرم به نبودنش بیشتر راغبم وراضی تر.
که اگر بودم ومی ماندم شاید بیش از این تاب نداشتم وتحمل.
مشکل من شاید موی روغن خورده ،ناخن لاک زده ومانتوهای کوتاه شده بعضی عزیزان نبود وهمچنین نجواهای عاشقانه دوجوان در انظار مردم.
که مشکل من ...
مثل همیشه شاید سه نقطه بود.
شاید یک نقطه اش استفاده وسوء استفاده از نامها وآرمانهاو حتی یادها وخاطرات همه شهیدانم بود.
ویک نقطه اش شاید بهره بردن تنها اقلیتی، از مواهب کشور من و کم نصیب ماندن اکثریتی ،این وارثان اصلی آن، از آن.
ونقطه دیگرش شاید به قهقرا رفتن وضعیت فرهنگی وطنم بود
ونقطه ایی دیگر شاید سه نقطه ایی دیگر.
***
(( دلتنگی ))
بی تو بــــرادرم به خدا چون باد می رود عمری که به همنشینی اضداد می رود
غــم مــی فشرد گلوی مـــــــرا بــــرادرم آن پیـکر پاره پاره ات مگر از یاد می رود
خون میخورم همه شب در درون خویش از یـاد قاتلت کــه چنین شــاد مـی رود
تنــها نهاده ام تــو را در لحظه فـــــراق در حق دشمنت چنین بیداد می رود؟
هان ای عزیز دل یاهــو کشـــان رفتــی در گوش جان چه زمان فـریاد می رود
آتش نهــادی بـردل وتــار و پودم سوخت چون آتشی کـه بر مِجمر اجداد می رود
بعد از تو ای شهید زسنگرت چیزی نماند جز چفیه غرق به خونی که در باد می رود
همچون غبار خَسی من در زمین ماندم او چون ستاره ایی ز جهان آزاد می رود...
(کسری)
پاینده باشید.
|