
وچه زود پرکشید آنکه خواب پروانه ها را بر دیدگان داشت.
اینک چه گاه رفتنت بود نازنین...
تهران همایش سال گذشته ؛
چهره ات هنوز در ذهن مانده است، آن نجابتت، چشمان معصومت وخنده های شیرینت ،
کاش نمی دیدمت...
نمی گریم چون همیشه می گفتی:
((شاد شاد شاد باشید))
اما چگونه نازنینم ، چگونه.
می گویند رفته ای
می گویند دیگر نیستی
می گویند دیگر نمی نویسی...
اما نمی دانم چرا هنوز در انتظار نامه ات هستم.
واین آخرین یادگاریت برای من:
بگذار به زمـزمه هایت خــواب شــــوم
بگذار در چشم سیاهت مذاب شــوم
ای شــور آتشین بـرجان مـن نشین
بگذار با نگاه خسته ات خراب شـوم
ترسم به گاهی کــه دل محـک زنند
شرمنده ام زروی شما وآب شـــوم
درخلـوتم تکــــرارها زتدبیر بـوده است
ترسم به یک اشاره چشمت برآب شوم
هــر چند کـــه چشــم شما مـــرا ندید
بگــذار در منظر چشمت، سراب شـوم
توهمان مرهمی که بر زخم نمی مانی
بگــذار همیشه عمــرم عـذاب شــــوم
(کسری)
***
پاینده باشید