|
بدون شرح!
|
|
|

|
|
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 |
|
|
| |
|
یلدایی ها...
|
|
|
باز دیر می رسم مثل همیشه .گویا دیگرعادت شده است ظاهرآ دعوت شده ام به بازی یلدا ییها؛ توضیح اینکه آن یک نوع شفاف سازی وبه روایتی افشاگری از نوع خویشتن است.امری به باورمن بسیار سخت وسنگین .وهر مدعوی باید 5 مورد از ناگفته های مخفی مانده خود را بی هیچ سانسوری باز گو کند .شاید وشاید اعتراف در پیشگاه یگانه هستی راحتترباشد از عنوان نمودن آن در محضر دوستان؛ که او آگاه است بر همه امور وهمه ناگفته هایم ومن بی نیاز از هر گفتاری؛اما اینک ناچار به گفتن پاره ای از آنهایی که شاید نگفتنش بهتر.
اما انتخاب 5 مورد از مواردی بیش ازاین برایم راحتترین است.
1- هرچند که همواره سعی در رک گویی دارم و دوست دارم اینگونه جلوه گر باشم اما می دانم که نبوده ام، نیستم ونخواهم شد. ۲- از سانسور بیزارم وخود سانسوری اما افسوس اسیر آن گشته ام ، می شوم وخواهم شد بارها . 3- درباورم تظاهر بدترین چیزهاست اما یا اشکال از باورمن است یا ظاهرم که خود اینگونه بوده ومی شوم گاه گاه. 4- امیدوارم تعریف نباشد.به انتقاد صحیح وبجا اهمیت می دهم و برخلاف ظاهر ونوشته هایم طبع شوخ وطنزی دارم وگمان نکنم جنبه ام نیزدر این زمینه کم باشد البته تا شوخی را چگونه تلقی کنیم. در ابتدای ورودم به دنیای لاگ نیز اینگونه بودم اما وقتی دیدم ومی بینم که این رویه باعث آزردگی ودلگیری دوستان شده ومی شودتغییر رویه دادم وبه تدوینی دیگر دچار گشتم. 5- واما عشق...عشق برایم همیشه مقدس است ومعتقدم انسان عاشق آفریده می شود وعشق حقیقی در زندگی آدمی تنها یکبار حادث می گردد.آنگاه که نمی دانی ومی گذری وزمانی که می دانی وافسوس می گذرد. همیشه باخود می گفتم که مگر می شود آدمی در زندگی هرگز دچارش نشده باشد ودریغ که پس از گذشت سالهاجواب تلخ آن برایم تجسمی عینی یافت. وقتی که این سطور را می نگارم یاد خاطره ای می افتم ، زمانی که دفتر به ظاهر شعرم را به دوستی دادم برای آگاهی از نظرش بدون اینکه بگویم از دست نوشته های من است ؛ وبعد که جویای نظرش گردیدم گفت: به گمانم نویسنده اش یا حسابی خورده است وکشیده! ویا بسیار بسیار عاشق! و من ... لبخندی بر لبم نشست از جنس غم، که آثارش هنوز باقیست. گاه به خدا پناه می برم از دست خود. وکلام آخر اینکه در بین صفات الهی ستار بودنش را بیشتر دوست دارم واو را بدین جهت بیش از هر چیز می ستایم که اگر غیر این بود چه می شد!؟ اعتقاددارم که هر آدمی در زندگی امایی دارد که گاه جلوگر می شود وگاه نمی شود ؛ اماهایی گاه بزرگ وگاه کوچک اما آدمی بدون اما نیست (حساب معصومین جداست) من نیز غیر این نیستم شاید تو هم نباشی ،اما تنها دلگرمی من به ستاری اوست. من دوستی را برای ادامه بازی معرفی نمی کنم اما تو عزیز اگر دوست داشتی می توانی ادامه دهی وبعد خبرم کنی.
از دوستان خوبم کلنجار عزیز و مریم گرامی برای این دعوت ممنونم ، عذرخواهیم را به جهت این تاخیر پذیرا باشید.
برای ابراهیم عزیز:بسیار خوشحال شدم از دیدن دوباره نامت ،کلامت و تجلی یادت و خوشحالتر می شوم از دیدار دوباره لاگت. در مورد آن سووال هم نه عزیز آن وبلاگ از من نیست اما چه فرق می کند ،اینکه به یادم بودی برایم کافی وبهترینهاست.
پاینده باشید.
|
|
سه شنبه دوازدهم دی 1385 |
|
|
| |