پدر دوبار گريست : اول بار زماني كه شنيد قلب امام خميني (آن پير ومرادش) دچار عارضه اي گرديده است و من هنوز همه آن ايام و بي قراريهاي پدر را با همه كودكي آن دوران در ذهن دارم. پدر يك فرد معمولي بود يك كاسب بازاري البته خوشنام مثل هزاران هزار ايراني ديگر انقلابي و آتشين و در بحبوحه بهمن 57 دچار شور واشتياق انقلاب.هنوز آن حرارتها و مرارتها را خوب به خاطر دارم.
هنوز سر شكسته پدر را كه مانند عمامه يك روحاني باند پيچي كرده بودند در ذهنم به يادگار مانده است . پدريك انقلابي بود اما يك انقلابي معمولي اما عاشق و شيفته امام و مسلكش.پدر اما مبارز نبود چون دايي و ديگر دوستان ، هرچند كه به زعم وي آنان راه را كج رفته بودند .به اعتقاد او راه رهايي ايران وايراني همان اسلامي بود كه عَلمَش را امام خميني بر دوش مي كشيد. پدري كه شايد همه شعور سياسي اش به دست نوشته هاي امام ،چند كتاب از دكتر شريعتي و ديگر مبارزان و شب نامه هاي آن دوران بسنده مي شد. وانقلاب اتفاق افتاد و به همه جا سرك كشيد ؛به همه خانه ها و دلها .قلبهاي زيادي را لرزاند ،فكرهاي زيادي را منقلب و در اندكي نيز بي هيچ تاثير.انقلاب به شهر كوچك ما هم رسيد و به سرانجام نيز.
وروزهاي بعداز انقلاب.... چه شب هايي كه پدر مانند هزاران هزار انقلابي ديگر براي حفظ انقلاب به پاسداري از شهر و ديار به همراه ديگر مردان پر غيرت شهر در كوچه هاي اضطراب، شب را به صبح پيوند مي زدند.و مادر كفش پدر را براي گمراهي دزدان و ضد انقلاب (به زعم خود) در پشت ورودي خانه مي گذاشت! و من همه آن ها را خوب به خاطر دارم وپدر يك فرد معمولي بود نه مبارز. هنوز بحث هاي پدر با دوستان وفاميل بصورت مبهم در ذهن من است دريك سوي پدر بود وطرفدار امام وحكومت اسلامي و در ديگر سوي؛ دوستان مجاهد ؛كمونيست و غيره ...وچه بحث ها كه نشد و گاه از حد بحث به مشاجره نيز كشيد! و من در گوشه اي نظاره گر خاموش همه آن لحظات و... پدر دو آتشه دوآتشه بود! وطبيعي بود كه آن روحيه پدر به فرزند نيز سرايت كند و مانيز آنگونه بوديم.و جالب اينكه در بحث هاي به اصطلاح سياسي ! بچگانه مان مانيز ( من و برادر بزرگترم) طرفدار موج انقلابي امام بوديم. همه آن ايام گذشت ...سريعتر از آن چه در تصور بود.ايام گذشت وگذشت و پدري كه ديگر دوآتشه نبود...
پدر دوبار گريست : دوم بار وقتي شنيد كه به او لفظ ضد انقلابي وكافر داده اند.پدر يك فرد معمولي بود يك كاسب بازاري و البته خوشنام اما ضد انقلاب (به زعم انان) مانند هزاران نفر ديگر.پدر يك ضد انقلابي معمولي بود ... وكودكي كه ديگر كودك نبود. كودكي كه شيفته اخلاق و زندگي امام منهاي بعضي تندروي ها و از همه مهمتر ساده زيستي اش شده بود .عاشق و شيفته روياهاي انقلاب ، روياهايي كه گاه در حد همان رويا ماندند.
بايد مي گفتم از خود ، بهمن ، پدر و هر آنچه رفته بود.پدري كه سالهاست ديگر نيست ، پدري كه معمولي بود مانند هزاران هزارپدر ايراني اما خاطراتي كه سالهاست كه همراه من است .خاطراتي كه معمولي بود معمولي معمولي ؛افسوس.
***
وقتي كه بغضها به دلت جا نمي شود يعني كه سنگ صبور پيدا نمي شود
از داغ حادثه هنوز مانده است زخمي به دل كه هويدا نمي شود
گويي به قامت روز نشسته است یک شام تيره كه فردا نمي شود
آن روزهاي آتشين بهمن پنجاه و درد هشتاد و سرد شد و حاشا نمي شود
يعني يكي از ميان مردمان نگفت آن شور كم شعور كه مسيحا نمي شود
با لاف دين و گزاف وعده بهشت هرگز گره اي چونين وا نمي شود!
چشم كدام نانجيب چنين زخم زد برجان انقلاب كه مداوا نمي شود
درخواب خوش اساطير مانده است روياي ملتي كه معنا نمي شود
نقشي سراب گونه به باور كشيده است تاريخ امتي كه مبرا نمي شود
وقتي كه بفضها به دلت جا نمي شود يعني كه سنگ صبور پيدا نمي شود.